زبانحال حضرت زهرا سلاماللهعلیها قبل از شهادت
اسـیـرِ بـسـتـرم بابا؛ ندارم قـوّتی دیگر پُر از دردم! به این دنیا ندارم رغبتی دیگر پس از تو میروم از حال؛ لحظه لحظه با سردرد سه ماهی میشود پایم ندارد قدرتی دیگر سرم پایین بود و بیهوا خوردم چنان سیلی که در چشمَم ندارم هیچ خوابِ راحتی دیگر لگد زد بی هوا، خوردم زمین، شش ماههام را کشت ندیدم محـسنم را و ندارم حاجـتی دیگر نفسگیر است وقتِ سجده بازویِ ورم کرده برای دخترت بابا! نمانده طاقـتی دیگر از این پهلو به آن پهلو شدن با درد؛ دشوار است ببَر پیشِ خودت امشب مرا تا ساعتی دیگر حسن با ذکرِ "یا شافی" شبانه اشک میریزد ندیدم با خدا زیباتر از این خلوتی دیگر کجایی تا ببـینی بیرمـق افـتاده پهـلویم همان دستی که بوسیدی، ندارد حرکتی دیگر برایم ساخت تابوت و دعایش کردم و گفتم علی جانم! حلالم کن اگر شد زحمتی دیگر پدر! تنهاییِ حیدر برایم بدترین درد است سلامِ بیجوابش شد برایم غربتی دیگر! |